فکر کنم این آخرین پستی باشه که اینجا می دم!
چند وقتیه یه وبلاگ جدید درست کردم و دیگه تو اون می نویسم.
یه سری بزنید خوشحال می شم!
تا بعد
![]()
سامولیک
در راستای چیزای باحالی که اینجا می بینم، اومدم امروز یه چیز دیگه رو هم به نکات قبلی اضافه کنم که اون وظعیت کارگران اینجاست.
امروز رفتم تو یه ساختمونی که کارگرا مشغول نو سازی اون بودن.
بگو چی دیدم!
تو اتاق کارگرا ۳،۴ تا نوت بوک بود!
اول فکر کردم مال صاحب خونست یا مال مهندس ناظره!
بعد فهمیدم مال سر کارگر یا به قول ما اوستا بناست!
حالا خودتون عظمت کار رو ببینید!
تو مملکت ما مهندس ناظرش هم اوج محاسباتش با ماشین حسابه! اون وقت اینجا سر کارگر میشینه با نوت بوک محاسباتشو انجام میده!
یه چیز دیگه هم که خیلی باحال بود، سیستم متروی اینجا بود!
اینجا تو ایستگاه مترو حتی یه کارمند نیست!
یعنی تنها کارمندان مترو راننده قطار ها هستند!
از خیابون که وارد مترو میشی، بعد از پله ها، ۴ تا gate هست که رو دو تا از اون ها دستگاه کارت خوان نصب شده. ولی هیچ راه بندی نیست! دو قدم اون ور تر هم روی دیوار یه دستگاه مثل عابر بانک هست که باید ازش بیلیط بخری! نه مامور بلیطی! و نه مسئولی و نه هیچ کارمندی در مترو! در واقع آدم می تونه بدون بیلیط هم سوار مترو بشه! چون هیچی جلوتو نمیگیره! به این می گن مردم سالاری!
البته اینجا مردمش آدم هستن! می رن بیلیط می خرن!
تو ایران اگه همچین کاری بکنن، یه نفر هم بیلیط نمی خره!
البته اینم بگم که مامور مخفی های مترو به طور رندم سوار بعضی قطار ها میشن و توی واگن و در حال حرکت بیلیط مسافرا رو چک می کنن، که اگه بیلیط نداشته باشی حدود ۱۰۰ یورو جریمت میکنن، در حالی که قیمت بیلیط یه چیزی حدود ۱ یوره هست!
خب
برای امروز فکر کنم بس باشه دیگه
امشب هم میام عکسارو میذارم!
تا بعد
![]()
بالاخره تونستم یه کیبورد فارسی گیر بیارم تا بتونم فارسی بنویسم.!
ولی حیف که از اینجا نمیتونم گوشیمو به کامپیوتر وصل کنم تا عکسایی که تو این دو روز گرفتم رو براتون آپ کنم.
ولی حتما تا دو سه روز آینده این کارو می کنم
بگذریم
الان اومدم تا چند تا از اتفاقات جالب این ۲ روز رو تعریف کنم.
امیدوارم حوصله کنید و بخونیدشون.
اولیش ماله فرودگاهه!
خیلی جالب بود برام، هنوز چند دیقه از ورود ما به فرودگاه وین نگذشته بود که دیدم نصف ایرانیهایی که با هم تو یه هواپیما بودیم، از اتریشی ها لخت تر شده بودن!
البته خودم احتمالشو می دادم. بالاخره خارج اومدن جنبه می خواد که خیلی از ما نداریم، ولی من فکر نمی کردم وسعت کار این قدر زیاد باشه! خیلی جالب بود! انگار طرف رو از زندان آزاد کردن!
ولی ۱۰۰ رحمت به عرب ها و ترکهایی که اینجان!
انصافا آدم ترن!
باورتون نمیشه!
اینجا یه عرب بی حجاب نیست!
در عوض تا دلت بخواد ایرانی خارج ندیده!
اولین چیزی که بیرون فرودگاه توجهم رو جلب کرد تاکسی ها بودند!
همه یه بنز یه دست سفید! فقط یه تابلوی زرد بالاسر راننده بود!
حدود ۴۰، ۵۰ تا تاکسی خیلی منظم پشت سر هم صف کشیده بودند، بر عکس ایران که راننده تاکسی ها تا توی هواپیما میان تا مسافر پیدا کنند،اینجا راننده تاکسی ها خیلی ریلکس و با کلاس تو ماشین نشسته بودند تا مسافر بیاد سوار بشه!
نکته جالب بعدی آنتن های بی تی اس موبایل بودند!
تقریبا نمیتونی ساختمون بلندی رو گیر بیاری که آنتن موبایل نچسبونده باشن روش!
البته آنتناشونو فقط به ساختمونا نچسبوند، تو خیابونا و .... هم با دکل گذاشتن!
ولی جالبیش اینه که خیلی بیشتر از تهران اینجا آنتن هست! تهران که بودم به مخابرات فحش میدادم که هر جا گیرش اومده یه آنتن کاشته، ولی وقتی اومدم اینجا دیدم بد تره!
بگذریم
یه چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد، اوتوبان ها بودن! دو طرف همه ی اوتوبان ها بهخ ارتفاع حدود ۲ متر یه لایه ی کلفت به عنوان عایق صوت هست!البته نه مثل عیق هایی که تو تهران میبینیم! یه چیز خفنیه، حالا عکس میگیرم میذارم براتون!
خب
تقریبا همینا بود
البته مطمئنم که خیلی چیزا رو از قلم انداختم!
حالا هر وقت یادم اومد میام مینویسم!
فعلا خدا نگهدار!
![]()
salam be hame
ghabl az har chiz az hame ozr khahi mikonam ke ye moddat dar dastres nabudam
sharmande!
kheili gerefta(hala dalilesho migam behetun
dowwoman begam ke chera in dafe pingilish minewisam
rastesh man alan otrish hastam( albate sharmande az in ke bikhabr budid az in majara,) alan ye 2 saati mishe ke residam
kampiuteri ham ke feelan inja hast keybordesh almanie wa man age mikhastam farsi benewisam sob mishod, be khatere hamin majburam pinglish benewisam
matlabe baadi inke az emruz be baad mozuee weblog taghriban awaz mishe, yani gharare az in be baad khateratam tu wian ro benewisam
heif ke emruz kheili waght nadaram , wagarna hatman ye matlabe mashti mizashtam! akhe hanuz ye ruz nashode chand ta chize bahal didam ke baad nist beghie ham bedunan
albate shayadam neweshtam
hala bebinam chi mishe
feelan byeee
![]()
روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .
شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."
شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن ابراز بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .
روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"
شیوانا با لبخند گفت:" چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!"
تا بعد
![]()
امیدوارم که حال همه خوب باشه
امروز چند تا نقاشی فوق العاده زیبا براتون گذاشتم!
خلاصه بحالید دیگه!
برای دیدن بقیش باید یه سری هم به ادامه مطلب بزنید
![]()
ادامه مطلب
از کجا شروع کنم ؟
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
از کجا شروع کنم ؟
با اولین سلامش
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
او قلب مرا پر کرد
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
و او آنجاست
امید وارم خوب بوده باشه
تا بعد
![]()
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...
هر که با ما بود از ما می گریخت ...
چند روزی ست حالم دیدنیست...
حال من از این و آن پرسیدنیست...
گاه بر روی زمین زل می زنم...
گاه بر حافظ تفاءل می زنم...
حافظ دیوانه فالم را گرفت...
یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...
ما زیاران چشم یاری داشتیم...
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
و در اینجا باید گفت که:
كاش از تمبر یاد میگرفتیم،
چون تا رسیدن به مقصد، به نامه میچسبد!
![]()







